تبليغاتX
به چه حقی یکی یه دونم شدی

پری ناز کوچولورفتی خونم شده ویرون

 

دلم از بی کسی خونه نمی تونه که بخونه

 

 حرفای نگفته مونده ولی دل باید بدونه

 

 اون که رفته دیگه رفته نمی خواد دیگه بمونه

 

 نمی خوام که باز بیای اون چشاتو من ببینم

 

خاطرات باز جون بگیرن باز دوباره من بمیرم

 

 نمی خوام که باز بیای توی تاریکیم بسوزی

 

 آخه حیف تو عزیزم که با من با من بمونی

 

عزیزم سرت سلامت هر جا رفتی هر جا هستی

 

برو که دنیا دوروزه قلب تو هیچ وقت نسوزه

 

نازنین اینو نخوندم که تو رو گریون ببینم

 

الهی برات بمیرم اشک تو هیچ وقت نبینم

 

 عزیزم اینو می خونم که دلم آروم بگیره

 

 آخه طفلکی می سوزه طفلکی بی تو می سوزه

 

 پری ناز کوچولو نگو قسمتم همین بود

 

 نگو سرنوشت نوشته سهم من از تو همین بود

 

 عزیزم غمت نباشه برو که روبرو نوره

 

برو باز تنها می شینی واسه ی عشقت می میری

+ دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 8:18 بعد از ظهر تکسوار عشق |






 

امروز اجازه گرفتم با خاطراتم لحظه ای را سپری کنم....تا چندی اجازه دارم با خاطرات  دل خوش کنم ... هر چند خاطرات را دلخوشی نشاید ... نباید و نپاید...

 

دلم تنگ است دلم چون کوهی پر صلابت ولی سنگ است

دلم تنگ است دلم با عشق تو هماهنگ است.....

 

امروز یا امشب تصمیم گرفتم به جای جنگ با سر نوشت در مقابل تقدیر سر خم کنم شاید چندی دیگرسرنوشت با من مدارا کند؛ در این تنهایی عجیب دلم تنگ است و خوشه های دلم برای خودشان آرزو می پرورانند غافل از اینکه همه آرزوهای من محال است....بگذار دل من اینگونه دلخوش باشد

 

"دنيا را بد ساخته اند......... كسی را كه دوست داری،تورادوست نمی دارد، كسی كه تورا دوست دارد ،تو دوستش نمی داری اما كسی كه تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمی رسند و اين رنج است"

 

 امروز به این باور رسیدم که باید امیدم را به دیدن روی خوش زندگی از دست بدم و به نا امیدی عادت کنم .... ولی دوست ندارم هیچکدوم از شماها نا امید بشید

بازم می گم : "خدا بزرگه "

TinyPic image

+ سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 8:35 بعد از ظهر تکسوار عشق |






 

دوستت دارم قد خدادوستت دارم قد خدا

+ شنبه سی ام تیر 1386 7:18 بعد از ظهر تکسوار عشق |






مدتی گذشته
                     از اخرين روزي كه دعا كردم
                                                         از اخرين روزي  كه


 التماس كردم به خدا تا شايد
                          دنيايش بايستد
                                          تا شايد قطار سرنوشتش


 را متوقف كند

                 تا قلم را از دست انكه
                                        ميگويند سرنوشت را

 

 مينويسد بگيرد
                   اما نه اشكهايم
                                  نه دعاهايم  ونه التماسم

 هيچ كدام نتوانستند تا
                         دنيا را نگه دارند

                                         من اينجا روي زمين 

 

  انتظار داشتم كسي
                      در اسمان صدايم را بشنود
                                                چه بيهوده بود... 

TinyPic imageTinyPic imageTinyPic imageTinyPic image

+ شنبه سی ام تیر 1386 7:8 بعد از ظهر تکسوار عشق |






کتابم را که باز می کنم تمام وجودم شروع به باریدن می کند...

 

" دل من برای تو....

 

                            دل من برای تو...."

 

می خندم!

 

کسی چه می داند من چه دیده ام ،چه شنیده ام ، چقدر تحمل کرده ام...

 

کسی چه می داند چقدر ناز این واژه های گاه و بی گاه تنهایی را کشیده ام

 

تا ذره ای از تو را به تصویر کشم..!

 

کسی چه می داند ثانیه های بی تو چه سنگین می گذرند...!

 

.

.

.

 

هیس ! ساکت شو ! اینجا هیچ کس صدایت را نمی شنود..!

 

حتی هیچ کس ها هم درکت نمی کنند...!

 

.

.

.

 

هیس ! ساکت شو ! دلم خوابیده است ! خواب می بیند...!

 

کسی چه می داند...

 

تردیدهای گاه و بی گاه دلت پوز خند می زنند...

 

به هر چه ندانستن است...تردید می کنی میان ماندن و رفتن!

 

صدا می اید...

 

_ می تونی یه لحظه سکوت کنی...؟!!

 

_ خانم اجازه هست؟!! 

 

ـ می خواهم شقایق ها را به جرم عاشق بودنشان به زنجیر بکشم...!

 

به زنجیر کشیده می شوی....

 

 صدایت می کنند...

 

_ چرا تمام نمی کنی اینهمه حسرت را ...؟!!!

 

رو بر می گردانی و لبخند می زنی به هر چه ندانستن است...!

 

و تکرار می کنی...

 

"همیشه بودن با هم بودن نیست..."

 

و باور می کنی او که نیست هست و تو که هستی پاسخی برای همه تردیدها !!!

 

و گم می شوی...

 

در میان باورهایت ، در تمام نبودن هایت ...

 

و سکوت می کنی...

 

از ترس از دست دادن ثانیه ها ، از ترس نشنیدن ها ....

 

و می گذری !

 

و چه تلخ بازی به پایان می رسد !

 

.

.

.

کتابت ورق می خورد ...!

 

" وسیع باش و تنها "

 

و تمام می شود....

 

                                       

به همین سادگی !

 

TinyPic image

+ چهارشنبه بیستم تیر 1386 10:22 بعد از ظهر تکسوار عشق |






 

TinyPic imageTinyPic imageTinyPic image

 گاهی وقتا که میخوام به یاد تو گریه کنم

  اشک بی کسی من گونه هامو میسوزونه 

   تا میاد خنده ای روی  لبهای من جون بگیره 

  یاد چشمات روی لبخند منو میپوشونه 

 جای خالیت مثه یه خار توی چشمام میشینه

  کور میشه انگاری بی تو دنیا رو نمی بینه

 من که چون شمعی نیمه سوز پای تو افروختم 

  هر چه کردی با دلم از شکوه لب را دوختم 

 روز و شب بوده دعای من سلامت بودنت 

   پس چرا آتش شدی از شعله هایت سوختم

TinyPic image

+ یکشنبه دهم تیر 1386 10:18 بعد از ظهر تکسوار عشق |






یکی بود یکی نبود
ماهی گیری لب آ ب نشسته بود
گه گاهی قلابشو تو آ ب میزد
انگاری یه حرفایی تو خواب میزد
هی میگفت به ماهیها تورو خدا
بذارین منم بیام پیش شما
زندگی تو خشکی خیلی مشکله
چیزی که ارزش یک پول نداره حرف دله
دشمنی بازارش داغ این روزا
هر جای شهر که میری
آ ش نذری رو چراغه این روزا
ماهیها تورو خدا
بذارین منم بیام پیش شما
توی شهر آ دما، دیگه نون گیر نمیاد
اونقدر کشته دادن یک قطره خون گیر نمیاد
چهره ها خسته و سرد
همه دلهاپر درد
توی میدونای شهر حجله زیاد
قدیما گلکاری بود یادت میاد
آدما مات و عبوس
دیگه از رنگ سیاس تور عروس
ماهیها تورو خدا
بذارین منم بیام پیش شما

TinyPic image


+ یکشنبه دهم تیر 1386 9:35 بعد از ظهر تکسوار عشق |






قدم های من از من جا نمانید

از این جا می روم این جا نمانید

منی که جز خودم چیزی ندارم

خودم را روی دوشم می گذارم

به دنبال کلافی پیچ در پیچ

کسی در هرگز ناممکن هیچ

کجای بی کجایی را بگیرم؟

من از بیهوده گردی توبه کردم

نمی خواهم نمی خواهم بمانم

بیا ای مرگ من دردت به جانم

بزن بر صورت من سیلی مرگ

بزن ای دست ازرائیلی مرگ

 

جهان جای جنونم را ندارد

دلم را روی دستم می گذارد

اسیر بی خدایی را دیر باد

که از چشم خدای عشق افتاد

به دنبال خدایی ناخدایی

پی جایی نمی دانم کجایی

تمام جاده ها با من دویدند

ولی با من باد تنهایی رسیدند

برای قبر من جایی نداری

زمین تنهایی ام را دوست داری؟

+ چهارشنبه سی ام خرداد 1386 4:9 بعد از ظهر تکسوار عشق |






استاد کائنات که این کارخانه ساخت

مقصود عشق بود ، جهان را بهانه ساخت

+ پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 11:13 قبل از ظهر تکسوار عشق |